تبلیغات
 .... صفر مطلق .... - آیا امکان دارد ما وجود نداشته باشیم؟ : بررسی فلسفه توهم بزرگ !
این مطلب کمی طولانیه توضیح در ادامه مطلب
 
از چوانگتسی که نمی‌دانست خواب پروانه دیده یا پروانه‌ ایست که خواب چوانگتسی می‌بیند تانظریه ریسمان که هر آنچه هست را حاصل ارتعاش ریسمان‌های انرژی می‌داند، آنقدر در ناموجود بودن همه محسوسات عالم گفته‌اند که حق است به فکر بیفتیم. دارید پشت مانیتور اینها را می‌خوانید؟ یا فقط توهمی‌ ایست دیداری؟ به بیداری‌تان خیلی مطمئنید؟ مگر در عالم خواب هم به بیداری‌تان مطمئن نیستید؟…می‌بینید! دستمان به هیچ جا بند نیست.


حیف شد. سایفر اگر بَدمَنِ قصه نبود می‌توانست فیلسوف ماتریکس باشد. او  بود که وسط همه آدم های جدیِ کت چرمی گرچه می‌دانست اِستیکی که می‌خورد توهم است اما ازش لذت می‌برد. فهمیدن این که استیکی وجود ندارد خودش درک عمیقیست.


ماتریکس :
پسرک یوگی : تلاش نکن که قاشق را خم کنی، این غیر ممکن است. در عوض سعی کن که حقیقت را درک کنی.
نیو : کدام حقیقت؟
پسرک یوگی : قاشقی وجود ندارد.
نیو : قاشقی وجود ندارد؟
پسرک یوگی : آنوقت متوجه می شوی که این قاشق نیست که خم می شود، این تویی که خم می شوی. 


داستان از این قراره : همه چیز و همه کس حتی خود من، توهمات و خلاقیت من هستند و چیزی جز من وجود نداره!

مطلب رو با چند تا مقدمه شروع می کنم.



مقدمه اول : مرز احساس
احساس کاملا از مغز و فکر کنترل میشه یعنی اگر مغز کیبورد من رو داغ تشخیص بده، قطعا نوک انگشتهام از برخورد با دکمه های کیبورد میسوزه و قرمز میشه. حالا اگر این کیبورد واقعا داغ باشه که یک اتفاق طبیعی افتاده ولی اگر من تصور کنم که داغه، همون نتیجه رو خواهد داشت در حالیکه در عالم ماده حرارتی نبوده. پس میشه نتیجه گرفت واقعیت مادی یک حس، شرط لازم برای درکش نیست. یعنی برای احساس چیزی، حتما لازم نیست که وجود واقعی داشته باشه. میتونه کاملا ساخته ذهن من باشه. مثالش خواب دیدن میتونه باشه. معمولا وقتی خواب میبینیم، نمی تونیم تشخیص بدیم که واقعیت نداره. معمولا مواقعی که توی خواب میفهمیم داریم خواب میبینیم بخاطر اتفاقات غیرواقعی هست که با منطق ما جور نیست و میگیم این حتما خوابه. ما توی خواب میخوریم، لمس می کنیم، میبینیم، بو می کنیم و همه چیز انقدر واقعیه که نمیشه از واقعیت جداش کرد درحالیکه کاملا زاییده ذهن و مغز ماست.

ماتریکس :
مورفیوس : اگر واقعیت چیزی باشه که تو لمسش میکنی‌، بوش میکنی، مزش میکنی‌ و میبینیش، پس واقعیت یه سری سیگنال الکتریکی هست که به مغزت مخابره می‌شه.


یک آزمایش ذهنی برای توضیح آرمانگرایی : جهان وجود خارجی ندارد، چرا که می‌توان تجربیات جهان عینی را با رایانه شبیه سازی کرده و سیگنال های آن را به یک مغز فاقد حواس پنج گانه فرستاد، و صاحب مغز هرگز فرق بین جهان مجازی ( سیگنالهای شبیه سازی شده ) و جهان عینی را متوجه نشود.


مقدمه دوم : مرز وجود پدیده ها
برای هرکس دو تا مرز مالکیت وجود داره. یکی کاملا شخصیه و یکی جمعی. یعنی چیزهایی هستند که فقط در دنیای من وجود دارند و بقیه آدمها خبری ازش ندارند و چیزهایی وجود داره که همه ازش خبر دارند و من ازش بی خبرم.


چیزی که من ازش خبر دارم در مرز مالکیت من قرار داره. توی دنیای من وجود داره. تاعدم وجودش ثابت نشه برای من واقعیت داره. هرقدر که عجیب و غیرعادی باشه. در مقابل چیزی که من ازش بی خبرم از مزر مالکیت من خارجه و در دنیای من نیست پس در دنیای من و مرز مالکیت من هیچوقت نبوده.

مثال میزنم. همسایه من یک سگ داره و من از وجود این سگ بی خبرم. چون من ازش خبر ندارم پس این سگ وجود نداره! این سگ در دنیای من تعریف نشده است. اگر امیر رو همین لحظه کپی کنین تا دو تا بشه و به نسخه جدید این سگ رو نشون بدیم، تفاوت این دو امیر، وجود یک موجود زنده در دنیای دومی و عدم وجودش در امیر اولیست. پس این سگ اصلا وجود نداره تا وقتی که من ازش خبردار بشم.

حالا من صاحب این سگ رو با سگش میبینم و اونجا این سگ برای من عینیت پیدا می کنه. این سگ 15 سال عمر کرده و صاحب سگ به اشتباه به من میگه که سگش 5 سال سن داره. حالا در دنیای من یک سگ اضافه شده که 5 سالشه یعنی از 5 سال پیش وجود داشته و قبلش نه. یعنی این 5 سال گذشته من به اندازه یک حیوان سنگینتر شده در حالیکه این سگ 15 سالشه. وقتی من متوجه حقیقت سن این سگ بشم، به عمر سنگینی این حیوان در دنیای من 10 سال اضافه میشه.

یعنی اول اصلا این سگی وجود نداشته. بعد از سگی با خاطرات و عمر و نفسهای 5 ساله بوجود اومد و بعد سگی با عمر و فکر و اثرات 15 ساله. نتیجه اینکه هرچیزی همونی هست که من ازش اطلاع دارم نه هیچی غیر از اون حتی اگر همه دنیا نظر متفاوتی داشته باشند.

مقدمه سوم : حافظه همیشگی
حافظه آدم مثل هارد کامپیوتر عمل می کنه. وقتی فایلی وارد هارد میشه هیچوقت از بین نمیره تا وقتی اطلاعاتی بجاش قرار بگیره. هر عمل حذفی در کامپیوتر در واقع unlink هست یعنی فقط دسترسی بهش قطع میشه ولی خودش هنوز وجود داره. مغز انسان یک هارد با ظرفیت نمی دونم چقدره! هر چیزی که میبینیم و دریافت می کنیم در ذهن ذخیره میشه و علت اینکه ما همه چیز رو به خاطر نمیاریم، همون unlink هست یعنی راه دسترسی بهش یا آدرسش رو گم می کنیم. نشانه این موضوع بخاطر آوردن خاطرات یا اتفاقاتیه که تصمیم به ذخیره اش نداشتیم ولی به یاد آوردیم اتفاق بی اهمیتی که هیچوقت تصور نمی کردیم به یاد بیاریم. خیلی از خاطرات وقتی به یاد آدم میاد که توی موقعیت یا احساس مشابه هستیم و این موقعیت، آدرسی نزدیک برای دسترسی به اون خاطره در مغز ایجاد می کنه و به اصطلاح پیداش می کنیم. پس هیچ چیز از ذهن پاک نمیشه.

مقدمه چهارم : خلاقیت بی انتها
هرکسی خلاقیت داره و میتونه چیزهایی رو خلق کنه که قبلا ندیده بوده. خلاقیت یعنی کنار هم گذاشتن عناصری که قبلا در دنیای ما ( همون مرز مالکیت ما ) کنار هم نبوده. با این تعریف پس نمیشه گفت کسی از کسی خلاقتره! هرکسی میتونه پیچیده ترین مسائل رو کنار هم بذاره و خلق کنه. یعنی ترکیب عناصر در مغز یک پدیده کاملا عادیه.


مقدمه پنجم : قطعیت تاریخ
هر چیزی که ما از تاریخ میدونیم، یا اطلاعاتی هستند که به ما رسیدند یا آثار بجا مونده ای هستند که قابل لمسند. اگر کتابها و مورخها دروغ بگویند یکی از راههای کشف تاریخ بسته میشه.

با این مقدمه ها نظریه ام رو مطرح می کنم.

همه ما خورشید رو میشناسیم. از خودم شروع می کنم. من خورشید رو میبینیم. احساسش می کنم. آیا ممکنه این دیدن و احساس کاملا زاییده ذهن من باشه؟ براساس مقدمه اول، من می تونم یک احساس مادی رو تصور کنم. پس اگر من به این دانسته خودم شک کنم، چه چیزی میتونه من رو از این شک دربیاره؟


یه راه ساده. میرم توی خیابون، از اولین کسی که میبینیم میپرسم که اون هم خورشید رو میبینه یا نه. اون شخص جواب مثبت میده. آیا ممکنه که اون آدم مثل من خورشید رو تصور کرده باشه یعنی توهم مشترکی داشته باشیم؟ یا آیا ممکنه که خود اون شخص زاییده ذهن من باشه؟ یعنی من توی ذهنم کسی رو خلق کردم و باهاش صحبت کردم؟


از کجا میشه فهمید؟ میشه یک نفر سومی رو پیدا کرد. اون نفر سوم هم میتونه شرایط نفر قبلی رو داشته باشه! نفر چهارم هم همینطور الی آخر.
در نتیجه یا همه انسانهایی که من میشناسم توهم و تصور من هستند یا همه توهم مشترکی به نام خورشید داریم.

حالا خورشید رو فراموش کنیم. خود آدمها رو در نظر بگیریم. چطور به من ثابت بشه که همه آدمهایی که دیدم و میشناسم، زاییده ذهن من نبودند؟ یعنی من تنها انسان روی زمین هستم که تونستم انسانهای دیگه رو تصور کنم. این غیرممکنه؟ حتما میگی آره با این استدلال که مطمئنی خودت واقعی هستی. ولی من این رو از کجا بفهمم. راهی سراغ داری؟ آخرش میخوای بیای بزنی تو گوشم و بگی: من هستم یا نیستم؟ که این پدیده هم از این نظریه مستثنی نیست و میتونه ساخته ذهن من باشه که من یک نفر رو در توهم خودم ایجاد کردم که برای اثبات وجود خودش اومده زده تو گوش من!


یه سوال. من الان دارم وبلاگنویسی می کنم برای تو که داری میخونی. چطور میتونم بگم تو نیستی وقتی دارم واست وقت میذارم؟ اگر تو وجود داری پس واقعا وجود داری. من اینجوری جواب میدم: وقتی حجم تصور میتونه اینقدر بدون مرز باشه پس هر اتفاقی توی زندگی من میتونه غیرواقعی باشه. هر صحبتی. هر حادثه ای. هر پدیده ای. یعنی من الان دارم تصورم می کنم که دارم تایپ می کنم یعنی مثل یک فیلم توی ذهن من داره اتفاق بیافته.

با این نظر من تنها انسان روی زمین هستم که بقیه رو تصور کردم، آیا نمی تونم بقیه موجودات رو تصور کنم؟ هر گیاه یا جانوری رو؟ هر منظره و مکانی رو؟ وقتی بشه یک ساختمون رو تصور کرد وقتی بشه یک انسان رو تصور کرد آیا نمیشه این ساختمون مثلا تخت جمشید باشه و اون انسان یک مورخ؟ در این حالت براساس مقدمه پنجم، میشه گفت کل تاریخی که من از تخت جمشید سراغ دارم می تونه توهم باشه و با این دیدگاه همه تاریخ یعنی از این لحظه به قبل، غیرواقعیه!

یک مرحله بالاتر. وقتی همه چیز روی زمین میتونه زاییده ذهن من باشه، خود زمین نمی تونه توهم من باشه؟ در پی اش همه آسمان و سیاره ها؟

یک مرحله بالاتر. آیا حذف زمان غیرقابل تصوره؟ یعنی نمیشه من خودم بستری خلق کرده باشم که وقایع توی اون اتفاق بیافتند؟ آیا من این کار رو فقط برای آدرس دهی وقایع نکردم؟ که مثلا بفهمم از دو تا ناهاری که خوردم، کدومش چه مشخصاتی داشته؟ (یعنی بصورت ناقص، کدوم کی اتفاق افتاده؟). پس میشه گفت من وجود دارم و همه وقایع و موجودات و اشیاء و غیره، در ذهن من هستند.

یک مرحله بالاتر. خود جسم من. وقتی انسانها با این مشخصات بتونند تصور من باشند، پس مشخصات من هم که شبیه اونهاست میتونه وجود نداشته باشه. پس اصلا جسم وجود نداره. من یک روح (یا فکر) مفرد هستم. در این حالت هر چیزی که من میبینم، همون لحظه داره تولید میشه و جلوی چشمهای من که در واقع راه دریافت توهمات هستند قرار میگیره. همه چیز مثل یک فیلم داره برای من پخش میشه. هیچ چیز سه بعدی نیست. گربه ای که ار پشت درخت داره بیرون میاد، همون لحظه، در اصطلاح دیجیتال پیکسل به پیکسل داره تولید میشه و در پشت درخت هیچ اثری ازش نیست. درست مثل یک تابلو نقاشی براساس مقدمه دوم یعنی چیزی که نمیشناسم وجود نداره نیمه بدن گربه که پشت درخته وجود نداره. تنها برهانی که معتقدم وجود داره شناختی از گربه و طبیعته که میگه نمیشه گربه نصفه باشه.


جهان مادی به صورت مستقل از اندیشه موجوداتش وجود ندارد

براساس مقدمه چهارم، همه این اتفاقات توسط ذهن خلاق من میتونند در لحظه تولید بشند و چون من خودم طراحشون هستم، همیشه در ذهن من هستند و می تونم توسعه اشون بدم و براساس مقدمه سوم، در یک حافظه ذخیره میشوند و براساس مقدمه اول، چون هر حسی توسط ذهن کنترل میشه، کاملا قابل درک و احساسه.

من با سری سوال و استنباط به اینجا رسیدم که این اصلا غیرممکن نیست که کل جهان از یک من تشکیل شده باشه. جالب اینجاست که استنباط و دو دو تا چهار، قوانین ریاضی و منطقی هستند که قوانین منطقی که ما میشناسیم براساس قوانین این دنیا پایه ریزی شدند اگر این دنیا ساختگی باشه، قوانینش هم ساختگیه! یعنی باور این فلسفه، کل این استنباطها از پایه بی اعتبار می کنه. یعنی من نمی تونم دنیایی رو تصور کنم و از قوانین خودش برای غیرواقعی بودنش استفاده کنم. این موضوع دوطرفه است یعنی اگر دنیا وجود داره پس با قوانین منطقی خودش میتونه وجود نداشته باشه و نقض بشه و اگر وجود نداره پس با قوانین غیرواقعی عدم پیدا کرده.

حالا میشه احتمالات زیر رو بررسی کرد:

  • همه جهان واقعی و ماده است. من هستم. تو هستی. اون درخت وجود داره و هیچ چیز توهم و تخیل نیست.
  • هیچ چیز واقعی و ماده نیست و فقط من وجود دارم.
  • دنیا تلفیقی از واقعیات و توهمات است. یعنی یه چیزایی واقعیه و یه چیزایی نه.
 
  
  • حالت اول اصولا ممکن نیست چون مسائل غیرمادی مثل خدا، روح، خواب دیدن، سرنوشت و حافظه حتی فکر کردن، قابل توجیه نیست.
  • حالت دوم رو نتونستم نقض کنم غیر از همون مسئله بی پایگی قوانین.
  • حالت سوم براساس حالت اول و مقدمه اول، قابل تشخیص نیست! یعنی اگر بگیم همه چیز همونجوریه که در حال حاضر میشناسمش و فقط درخت جلوی خونه من تصور باشه، نمی تونم این موضوع رو تشخیص بدم.

این یک مسئله خیلی مهم و اصلیه که مرز قابل شناسایی بین واقعیت و خیال وجود نداره. یعنی من نمی تونم بفهمم که یک آدم متوهم و دیوانه هستم یا یک آدم آگاه به حقیقت!


فرض کن یک پسر دیوانه رو میشناسی به نام امیر که هیچ حرفی نمی زنه. هیچ حرکتی نمی کنه و فقط وجود داره. این امیر دنیایی رو تصور کرده که توش کره زمین هست، شش میلیارد آدم روش زندگی می کنه. کلی تاریخ و اتفاق توش رخ داده. کلی جزییات و مشخصه داره. کلی ارتباط با آدمهای دنیای خودش داره ولی چون هیچ چیز غیر از این دنیا رو نمی بینه و این دنیای ساختگی کاملا جلوی چشمش رو گرفته، ارتباطش کاملا برای دنیای تو قطع شده.



ماتریکس :
مورفیوس : بزار بهت بگم که چرا اینجایی، تو اینجایی چون یه چیزی رو میدونی، میدونی یه چیزی هست اما نمیتونی توضیحش بدی، ولی اونو حس میکنی و در تمام زندگیت اونو احساس میکردی.
 

یه جای کار این جهان می لنگه، اما تو نمیدونی چیه. ولی هست، مثه خرده شیشه ای تو ذهنت. تو رو دیونه میکنه. همین حسه که تو رو پیش من کشونده، در تمام اطراف ما وجود داره، حتی همین الان تو همین اتاق. میتونی اونو ببینی وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنی، یا وقتی تلویزیون رو روشن میکنی، میتونی حسش کنی وقتی به سر کار میری.
 

وقتی به کلیسا میری. یا وقتی که مالیات ها رو پرداخت میکنی. اون جهانیست که روی چشمانت کشیده شده تا نتونی حقیقت رو ببینی.

نئو : چه حقیقتی ؟

مورفیوس : اینکه تو یه برده هستی نئو. تو هم مثه بقیه برده به دنیا اومدی. در زندانی به دنیا اومدی که نه میتونی اونو بو کنی و نه بچشی و نه لمس کنی . زندانی برای ذهنت




این یعنی فکر کردن و باور این فرضیه، مرز بین جنون و سلامتی رو کاملا از بین میبره و میتونه من رو راهی تیمارستان کنه!


باور این مسئله همچنین میتونه من رو دچار افسردگی خیلی شدید کنه چون وقتی همه چیز ساخته منه. خوبش تصور منه و بدش تصور منه. این مایوس کننده ترین نوع زندگی خواهد بود.


تنها نکته لذتبخش باور این نظریه، درک قدرت خداست که چقدر میتونه جالب انسان و دنیا رو پیچیده خلق کرده باشه... .

احتمال اینکه کسی تا اینجای این مقاله، دوام آورده باشه و با گفتن کلمه "دیوونه" نرفته باشه تقریبا صفره ولی اگر اتفاق افتاد نظرت رو بگو که تو چی فکر می کنی.



بیایید برگردیم به همون چوانگتسی که خط اول این مقاله ازش گفتم. چوانگتسی فیلسوف بزرگ چینی یکبار با دیدن یه پروانه توی خوابش شعری رو سروده با این مضمون:

«شبی خواب دیدم که پروانه ام و از گلی به گل دیگر می پرم
بی خبر بودم از اینکه 
چوانگتسی ام
ناگه برخاستم و باز 
چوانگتسی شدم
ولی نمی دانستم که آیا من 
چوانگتسی ام
که خواب دیدم پروانه شده بودم
یا پروانه ام و خواب میبینم که 
چوانگتسی شده ام.»

ماتریکس :
مورفیوس : نئو، آیا تا به حال خوابی دیدی که مطمئن باشی واقعی بوده؟ چه بلایی سرت می یمد اگر نمی تونستی از اون خواب بیدار شی؟ فرق بین دنیای واقعی رو با دنیای خواب چه جوری متوجه می شی؟ 

بر گرفته از سایت 
http://7zero-fa.blogspot.com 

تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1391 | 06:43 ب.ظ | نویسنده : meysam mhn | نظرات

  • paper | دانلود کتاب | بیا اینجا